به یاد شهدای گمنام

شهادت آرزوی همه است. مگر نه....

به یاد شهدای گمنام

شهادت آرزوی همه است. مگر نه....

سخن روز از علامه جعفری(ره)

دیدم و نوشتم | پنجشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۱، ۰۱:۴۸ ب.ظ | ۰ نظر

گلشن سرسبز واقعیّات، گل و ریاحینی خوشبوتر از جان های آدمیان ندارد.

  • دیدم و نوشتم

حضرت امام حسن عسگری:

دیدم و نوشتم | جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۱، ۰۳:۳۶ ب.ظ | ۰ نظر

فقر با ما ، بهتر از ثروتمندی در کنار دشمنان ماست.
و کشته شدن با ما بهتر از زندگی در کنار دشمنان ماست.
و ما پناهگاه کسی هستیم که به ما پناه آورد.
و نور هدایت برای کسی هستیم که خواهان بصیرت از ما باشد.
و نگهبان کسی هستیم که به ما تمسک جوید.
پس هر کس ما را دوست بدارد با ما در درجات والای بهشت خواهد بود.
و آن که از ما جدا شد به سوی آتش خواهد رفت.

  • دیدم و نوشتم

نقشه راه و سند چشم انداز شیطان

دیدم و نوشتم | جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۱، ۰۳:۲۹ ب.ظ | ۰ نظر

مقدمه

انسان مؤمن، دارای فطرت سالم و قلب سلیم، در مسیر درست الهی حرکت می کند. دشمن و رقیب سرسخت انسان، همیشه در حال توطئه است تا او را از مسیر صحیح و دقیق الهی خویش باز دارد. مسیر راه شیطان، سند چشم اندازی است، که خود نقش اول و آخر را ایفا می کند. و دام ها و کمین گاه های زیادی دارد و چنان کارهای خود را بر آدمیان زینت می بخشد که گویی همان راه درست است.

دام های شیطان بر اساس روحیات و اعتقادات افراد متفاوت است و برای همه افراد بشر یکسان عمل نمی کند. از جمله اقداماتی که شیطان برای فریب افراد انجام می دهد: وسوسه، زینت دادن گناه، ضایع نمودن عمل، ایجاد فراموشی، فساد انگیزی، وعده دادن به انسان، و هزاران برنامه نظری و عملی، حتی در لحظات آخر مرگ. دست بردار نیست. و برای توجیه و قانونی نشان دادن، اقدامات و وسوسه های خویش، دام هایی را نیز قرار داده است که از جمله آنها: دنیا، هواپرستی، عبادت، زنان، تفرقه و... است. اگر انسان یک لحظه غفلت کند، در دام صیادی قهار افتاده است. و اگر از شر شیطان به خدا پناه نبرد، اسیر دام های شیطان گشته و خود را به هلاکت می افکند. عمل شیطان و وسوسه های او یک ویژگی ها و خصوصیاتی دارد که هر کس می تواند آن را درک کند زیرا انسان از آن متنفر است. فطرت انسان به گونه ای است که، آدمی نزدیک شدن به آنها را روا نمی داند. و اگر احیانا افرادی مرتکب چنین اعمال شیطانی می شوند، به خاطر پیروی از اوامر شیطان و اطاعت از نفس است.

  • دیدم و نوشتم

حجاب در قرآن

دیدم و نوشتم | جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۱، ۰۳:۰۴ ب.ظ | ۰ نظر

در پاسخ به مطالب ذیل توجه کنید :
1- اصل قانون حجاب اسلامى، از ضروریات فقه، بلکه از ضروریات دین مبین اسلام است و هیچ مسلمانى نمى تواند در آن تردید کند؛ زیرا هم قرآن مجید به آن تصریح کرده است و هم روایات بسیارى بر وجوب آن گواهى مى دهند. به همین جهت، فقیهان شیعه و سنى به اتفاق، به آن فتوا داده اند.
البته مراد ما از حجاب، مطلق پوشش خاص مورد نظر دین است؛ نه معناى اصطلاحى آن که به معناى پرده، حاجب، پوشیدن و پنهان کردن و منع از وصول باشد. ر.ک: راغب اصفهانى، المفردات فى غرائب القرآن.
2- وجوب حجاب اسلامى براى خانم ها، داراى دو آیه صریح مى باشد؛ یکى در سوره نور که در آن از واژه «خُمُر» استفاده شده است : «وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُیُوبِهِنَّ» و دیگرى در سوره احزاب، آیه 59 که واژه «جلباب» در آن استعمال شده است :«یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ ذلِکَ أَدْنى أَنْ یُعْرَفْنَ فَلا یُؤْذَیْنَ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً».
در آیه اول، «خُمُر» جمع «خمار» و به معناى روسرى و سرپوش است همان، ص 159؛ مجمع البیان، ص 217.
«جیوب» نیز از واژه «جیب» به معناى قلب و سینه و گریبان است. مجمع البیان، ص 217.خداوند در این آیه، پوشش بانوان را به دو شکل گسترش مى دهد؛ یکى پوشیدگى سر و گردن و دیگرى پوشاندن زینت ها.

  • دیدم و نوشتم

یکی از دلایل ناراحت شدن ما بر غم و غصه دیگران

دیدم و نوشتم | دوشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۱، ۱۰:۴۸ ب.ظ | ۰ نظر

حکایت جابربن جُعفى گویاى این مطلب است. جابر یکى از ارادتمندان اهل بیت (علیهم السلام) مىباشد. وى نزد امام باقر (علیه السلام) شرفیاب شد و سؤال کرد: یابن رسول الله گاه بىآنکه سبب را بدانم و یا مصیبتى برایم پیش آید دچار غم و اندوه مىگردم و چنان متأثر مىشوم که زن و فرزند و دوستانم آثار آن را در چهره ام مشاهده مىکنند؛ علت چیست؟

امام باقر (علیه السلام) فرمود: اى جابر، خداوند تبارک و تعالى همة برادران ایمانى را از یک روح و از یک ریشه آفریده است. آنان را نسبت به هم برادر گردانید و از جهت روحى و معنوى چنان ارتباطى نیرومند در میانشان ایجاد نمود که هرگاه یکى از آنان در شهرى غمگین شود، برادران دیگرش در اثر ناراحتى او ـ در هر جا که باشند ـ دچار غم و اندوه مىشوند. (21)

این روایت حکایت از آن دارد که مؤمنان و مسلمانان آن قدر به هم نزدیک اند که حتى حالات روحى و روانى دوستان خود را درک مىکنند.

  • دیدم و نوشتم

نقش دوست در زندگى

دیدم و نوشتم | دوشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۱، ۱۰:۳۷ ب.ظ | ۰ نظر

بدون شک عوامل مختلفى در ساختن شخصیت انسان مؤثر هستند که از مهم ترین آنها مسئلة همنشینى و دوستى و معاشرت است. این عامل از چنان اهمیتى برخوردار است که اسلام فرموده:

المَرْءُ عَلى دینِ خَلیلِهِ فَلْیَنْظُرْ أحدُکُمْ مَنْ یُخالِل. (14)

آدمى بر دین و روش همنشینِ خود است پس باید ببیند که با چه کسى دوست مىشود.

روشن است که انسان خواه ناخواه از دیگران تأثیر مىپذیرد و بخش مهمى از افکار و صفات اخلاقى خود را از طریق دوستانش کسب مىکند. این مطلب هم از نظر عقل و هم از طریق تجربه به اثبات رسیده است. ما به وسیلة مشاهدات حسّى خود و نیز با بازنگرى به تاریخ، در مىیابیم که چه بسیار افرادى که از راه دوست به سعادت ابدى و یا شقاوت ابدى رسیده اند. نقش دوست در زندگى به قدرى زیاد و برجسته است که حضرت على (علیه السلام) مىفرماید:

مَنْ إِشْتَبَهَ عَلَیْکُمْ أمرُهُ وَ لَمْ تَعْرِفُوا دینَهُ فَانْظُرُوا إلى خُلَطائِهِ فَإِنْ کانُوا أهْلَ دینِ اللهِ فَهُوَ عَلى دینِ اللهِ و إِنْ کانُوا عَلى غَیْرِ دینِ اللهِ فَلا حَظَّ لَهُ مِنْ دینِ ‌الله. (15)

هرگاه وضع کسى براى شما نامعلوم بود و دین او را نشناختید، به دوستانش نظر کنید. پس اگر آنها اهل دین و آیین خدا باشند او نیز پیرو آیین خداست و اگر بر آیین خدا نباشد او نیز بهره اى از آیین حق ندارد.

  • دیدم و نوشتم

معیار بهترین دوستى ها

دیدم و نوشتم | دوشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۱، ۱۰:۲۸ ب.ظ | ۰ نظر

نخستین نکته اى که در اینجا باید بر آن تأکید شود این است که دوستى و محبت داراى مراتب و درجاتى است. نباید تصور کرد که دوستى بین افراد، یکسان است. حقیقت این است که دوستان مراتب مختلفى دارند؛ بعضى به عنوان دوست کامل شناخته مىشوند زیرا از همة ویژگیها و شرایط یک دوست کامل برخوردارند و بعضى شرایط کمترى را در خود جمع کرده اند. با مطالعة احادیث و روایات هم به این مطلب پى مىبریم که دوستان به چند نوع تقسیم شده اند:

الصَّداقَةُ مَحْدُودَةٌ فَمَنْ لَمْ تَکُنْ فیهِ تِلْکَ الْحُدُودُ فَلا تَنْسِبْهُ اِلى کَمالِ الصَّداقَةِ وَ مَنْ لَمْ یَکُنْ فیهِ شَیْءٌ مِنْ تِلْکَ الْحُدُودِ فَلا تَنْسِبْهُ إلى شَیْءٍ مِنَ الصَّداقَةِ أوَّلُها أنْ یَکُونَ سَریرَتُهُ وَ عَلانِیَتُهُ لَکَ واحِدَةً وَ الثّانِیَةُ أنْ یَرى زَیْنَکَ زَیْنَهُ و شَیْنَکَ شَیْنَهُ وَ الثّالِثَةُ أنْ لا یَغُرَّهُ عَنْکَ مالٌ وَ لا وَلایَةٌ وَ الرَّابِعَةُ أنْ لا یَمْنَعَکَ شَیْئاً مِمّا تَصِلُ إلَیْهِ مَقْدِرَتُهُ وَ الْخامِسَةُ أنْ لا یُسْلِمَکَ عِنْدَ النَّکَبات. (8)

امام صادق (علیه السلام) فرموده است:

دوستى و رفاقت حدودى دارد. کسى که واجد تمام آن حدود نیست، دوست کامل نیست و آن کس که داراى هیچ یک از آن حدود نباشد اساساً دوست نیست.

اوّل آنکه: ظاهر و باطن رفیقت نسبت به تو یکسان باشد.

دوّم آنکه: زیبایى و آبروى تو را جمال خود ببیند و نازیبایى تو را نازیبایى خود بداند.

سوّم آنکه: دست یافتن به مال و یا رسیدن به مقام، روش دوستانة او را نسبت به تو تغییر ندهد.

چهارم آنکه: در زمینة رفاقت از آنچه و هرچه در اختیار دارد نسبت به تو مضایقه نکند.

پنجم: تو را در مواقع آرام و مصائب ترک نگوید.

شما تا چه اندازه مایل هستید که اینچنین دوستانى داشته باشید؟ آیا آرزوى همیشگى شما نیست که با این گونه افراد رفاقت کنید؟

با اطمینان مىتوان گفت که اینها دوستان برتر هستند و اگر دوستانى با این خصوصیات پیدا کردید، بدانید کیمیایى یافته اید که نباید آن را به آسانى از دست داد زیرا ارتکاب چنین خطایى از خرد به دور است و همان گونه که امام صادق (علیه السلام) مىفرماید: دوستى برادران مؤمن، جزئى از دین مىباشد و شخص عاقل مراقب دین خود است. (9)

آن حضرت در حدیث دیگرى فرمود: رفقاى صمیمى سه دسته اند:

1. کسى که مانند غذا از لوازم ضرورى زندگى به حساب مىآید و آدمى در همة حالات به وى نیازمند است؛ که او رفیق عاقل است.

2. کسى که وجود او براى انسان به منزلة یک بیمارى رنج آور است؛ و آن رفیق احمق است.

3. رفیقى که وجودش نافع و به منزلة داروى شفابخش و ضدّ بیمارى است؛ که او رفیق روشنفکر بسیار عاقل است. (10)

تفاوت بین دوستان و مراتب دوستى احتیاج به دلیل و برهان ندارد. لابد شما در زندگى دوستانى داشته اید که دوستى با آنان عذاب آور است و به این ترتیب همیشه سعى مىکنید خود را از او دور نگه دارید. در مقابل بعضى هستند که انسان حاضر است با صرف ساعتها وقت و طى مسافتهاى طولانى و یا با تحمل رنج و مشقّت، او را پیدا کند و ساعتى با او همنشین باشد. این مطلب همان چیزى است که ما از آن به عنوان مراتب دوستى یاد کردیم.

  • دیدم و نوشتم

حکایت یک عاشق

دیدم و نوشتم | دوشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۱، ۱۰:۲۴ ب.ظ | ۰ نظر

جوانى از اهل شام همه روزه به عشق دیدار جمال دوست، خدمت حضرت امام محمدباقر (علیه السلام) مىرسید و خود در بیان دلیل این اشتیاق پایان ناپذیر این گونه مىگفت: من در محبت و دوستى مولایم آنچنانم که اگر یک روز از فیض جمالش محروم شوم، جان مىدهم.

این گذشت تا آنکه روزى بیمار شد و سه روز از وصالْ محروم و پس از آن مرغ جانش قفس تن را بدرود گفت.

خبر مرگ او را به امام باقر (علیه السلام) رساندند و از آن حضرت درخواست کردند که در نمازش قدم رنجه فرماید. وقتى آن جناب به بالین این جوان عاشق آمد و او را به نام صدا زد؛ جوان بىتأمّل برخاست و گفت: «لبیک اى امام». پس از آن گفت: به خدا قسم وقتى جان مرا به جهان جاویدان بردند، صدایى به گوشم رسید که او را برگردانید تا دعوت مولاى خود را اجابت کند.

اى ملک او را به سوى دوست بر در همان جایى که جان اوست بر

زآنکه محبوبش محبّ ما بود * * * هر که در آنجا بود اینجا بود

  • دیدم و نوشتم

دوستى یعنى چه؟

دیدم و نوشتم | دوشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۱، ۱۰:۱۹ ب.ظ | ۰ نظر

در تفسیر المیزان در توضیح کلمة «أخِلّاء»، دوستى چنین تعریف شده است: کلمة أخِلّاء جمع خلیل به معناى دوست است. و اگر دوست را خلیل گفته اند بدان جهت است که آدمى، خُلّت یعنى حاجت خود را به او مىگوید. و ظاهراً مراد از اخلّاء، مطلقِ کسانى است که با یکدیگر محبت مىکنند. چه متقین و اهل آخرت که دوستىشان با یکدیگر به خاطر خداست (نه به خاطر منافع مادى) و چه اهل دنیا که دوستىشان به منظور منافع مادى است.

در کتاب المحجّة البیضاء، دوستى چنین تعریف شده است:

«دوستى یعنى همنشینى، معاشرت و گفتگوى انسان با افرادى که به آنها علاقه و محبت دارد، زیرا با غیردوست معمولاً کسى قصد معاشرت ندارد. این دوستى و ارادت و محبت یا لِذاته است و یا مجازى و واسطه اى است که انسان به وسیلة آن به دوست حقیقى برسد». 

بنابراین دوستىها ممکن است براساس منافع مادى و خواهش هاى نفسانى و اغراض و احساسات باشد و یا براساس یک انگیزة صحیح. با استفاده از آنچه گذشت، دوستى صحیح براساس معیارهاى دینى را اینچنین تعریف مىکنیم:

محبت، علاقه، ارتباط روحى، حسن معاشرت و گفتگو میان دو فرد و یا بین افراد جامعه با ملاک صحیح و انگیزه اى الهى به طورى که دوستان براساس آن بتوانند نیازهاى فردى و اجتماعى و احتیاجات دنیوى و اخروى خود را تأمین کنند.

  • دیدم و نوشتم

آیة الله علامه سید محمد حسین طباطبایی

دیدم و نوشتم | دوشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۱، ۰۴:۳۸ ب.ظ | ۰ نظر


علامه طباطبایی در آخرین روز ماه ذیحجه سال 1321 هـ.ق در شاد آباد تبریز متولد شد، و 81 سال عمر پربرکت کرد، و در صبح یکشنبه 18 محرم الحرام سال 1402 هـ.ق سه ساعت به ظهر مانده رحلت کردند.
اجداد علامه طباطبایی از طرف پدر از اولاد حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام و از اولاد ابراهیم بن اسماعیل دیباج هستند، و از طرف مادر اولاد حضرت امام حسین علیه السلام می باشند. در سن پنج سالگی مادرشان، و در سن نه سالگی پدرشان بدرود حیات می گویند و از آنها اولادی جز ایشان و برادر کوچکتر از ایشان بنام سید محمد حسن کسی دیگر باقی نمانده بود.
جدّ علامه طباطبائی(ره) از شاگردان و معاشران نزدیک شیخ محمد حسن نجفی (صاحب جواهرالکلام) بود و نامه ها و نوشته های ایشان را می نگاشت. مجتهد بود و به علوم غریب (رمل و جفر و ...) نیز احاطه داشت اما از نعمت داشتن فرزند محروم بود. روزی هنگام تلاوت قرآن به این آیه رسید « و ایوب إذ نادی ربه: انیّ مسنی الضر و انت ارحم الرّاحمین ». با خواندن این آیه، دلش می شکند و از نداشتن فرزند غمگین می شود. همان هنگام چنین ادراک می کند که اگر حاجت خود را از خداوند بخواهد، روا خواهد شد. دعا می کند و خداوند هم ـ پس از عمری دراز ـ فرزند صالحی به او عنایت می فرماید. آن پسر، پدر مرحوم علامه طباطبائی می شود. پدر علامه نیز پس از تولد او، نام پدر خود ( یعنی جدّ علامه) را بر وی می نهد.

تحصیلات و اساتید
سید محمد حسین به مدت شش سال (1290 تا 1296هـ.ش) پس از آموزش قرآن که در روش درسی آن روزها قبل از هر چیز تدریس می شد، آثاری چون گلستان، بوستان و ... را فراگرفت. علاوه بر آموختن ادبیات، زیر نظر میرزا علینقی خطاط به یادگیری فنون خوشنویسی پرداخت.
چون تحصیلات ابتدایی نتوانست به ذوق سرشار و علاقه وافر ایشان پاسخ گوید، از این جهت به مدرسه طالبیه تبریز وارد شد و به فراگیری ادبیات عرب و علوم نقلی و فقه و اصول پرداخت و از سال 1297 تا 1304 هـ.ش مشغول فراگیری دانشهای مختلف اسلامی گردید.
علامه طباطبایی بعد از تحصیل در مدرسه طالبیه تبریز همراه برادرشان به نجف اشرف مشرف می شوند، و ده سال تمام در نجف اشرف به تحصیل علوم دینی و کمالات اخلاقی و معنوی مشغول می شوند. علامه طباطبایی علوم ریاضی را در نجف اشرف نزد آقا سید ابوالقاسم خوانساری که از ریاضی دانان مشهور آن زمان بود فراگرفت.
ایشان دروس فقه و اصول را نزد استادان برجسته ای چون مرحوم آیت الله نائینی(ره) و مرحوم آیت الله اصفهانی(ره) خواندند، و مدت درسهای فقه و اصول ایشان مجموعاً ده سال بود.
استاد ایشان در فلسفه، حکیم متأله، مرحوم آقا سید حسین باد کوبه ای بود، که سالیان دراز در نجف اشرف در معیت برادرش مرحوم آیت الله حاج سید محمد حسن طباطبایی الهی نزد او به درس و بحث مشغول بودند.
و اما معارف الهیه و اخلاق و فقه الحدیث را نزد عارف عالیقدر و کم نظیر مرحوم آیت الله سید علی آقا قاضی طباطبائی(ره) آموختند و در سیر و سلوک و مجاهدات نفسانیه و ریاضات شرعیه تحت نظر و تعلیم و تربیت آن استاد کامل بودند.
استاد امجد نقل می کند که « حال مرحوم علامه، با شنیدن نام آیت الله قاضی دگرگون می شد. »
حجت الاسلام سید احمد قاضی از قول علامه نقل می کند که: « پس از ورودم به نجف اشرف، به بارگاه امیرالمؤمنین علیه السلام رو کرده و از ایشان استمداد کردم. در پی آن، آقای قاضی نزدم آمد و فرمود:
« شما به حضرت علی علیه السلام عرض حال کردید و ایشان مرا فرستاده اند. از این پس، هفته ای دو جلسه با هم خواهیم داشت. »
و در همان جلسه فرمود:
« اخلاصت را بیشتر کن و برای خدا درس بخوان. زبانت را هم بیشتر مراقبت نما.»

  • دیدم و نوشتم